چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۵
کوتاه اما شیرین با عباس کیارستمی در یادداشت یک ادیتور عکس
«می‌دونی چیه حامد؟ تا عکس‌ها را داشتم، دغدغه‌ام این بود که با اینا باید یک نمایشگاه درست کنم. همیشه فکرم درگیر این عکس‌ها بود. ولی الان چند روزی هست که خیلی راحت شدم. ندارمشون و دیگه بهشون فکر نمی‌کنم.»

«حامد جان خودتی؟» 
گاهی فکر می‌کنم آدم خوش‌شانسی هستم؛ سرک کشیدن به گذشته این را ثابت می‌کند؛ آشنایی با آدم‌های مختلف. یکی از بزرگ‌ترین آشنایی‌ها دیدار کوتاه اما شیرین با عباس کیارستمی بود. در دفتر سیف‌الله صمدیان چندباری  هم  را دیدیم و عکس‌هایش را ادیت کردم. بعد از یکی، دوماه یک شب تلفن خانه به صدا در آمد. ساعت تقریبا ۱۱ شب بود. با ناراحتی گوشی را برداشتم. مرد میانسالی پشت خط بود. سلام کرد و گفت: «حامد جان خودتی؟» گفتم: «بله، شما؟» گفت: «کیارستمی هستم.» یک لحظه فکر کردم این نباید‌‌ همان کیارستمی‌ای که می‌شناسم باشد. اصلا چرا او باید به من زنگ بزند؟ در همین فکر‌ها بودم که دوباره گفت: «عباس کیارستمی،‌شناختی؟» گفتم: «بله بله استاد، خوبین شما؟» گفت: «ببخشید این موقع شب زنگ زدم. صمدیان شماره تلفنت را داد. چند فریمی عکس دارم؛ نیاز به کمی ادیت دارند. گفتم شاید بتوانی کمکم کنی.» گفتم: «حتما استاد. شما آدرس و زمان را بگویید، فردا حتما خودم را می‌رسانم.» گفت: «باشد شماره‌ی من را سیو کن، فردا زنگ می‌زنم.» فردای آن روز تماس گرفت. باورم نمی‌شد، اسم عباس کیارستمی روی گوشی افتاده بود. آدرس را گرفتم و سریع راهی منزل شخصی‌اش شدم. کار را شروع کردیم. به سختی پیش می‌رفت. کامپیو‌تر یاری نمی‌کرد. سنگین بود. پرسیدم: «چرا فایل‌های کامپیو‌تر را خالی نمی‌کنید؟ فایل‌های سنگینی دارید که باید خالی شوند تا بتوانیم ادامه بدهیم.» گفت: «باشه، امشب تعطیل کنیم؛ فردا بعدازظهر که بیایی، خالی می‌کنم.» خداحافظی کردم و اولین روز کاری با استاد تمام شد. روز دوم بعد از ساعت اداری راهی چیذر شدم. منتظرم بود. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: «کامپیو‌تر را خالی کردم. فکر می‌کنم امروز بهتر کار کنیم.» گفتم: «خیلی خب؛ من کامپیو‌تر را چک می‌کنم تا بعد کار را شروع کنیم.» سیستم که روشن شد، طبق عادت همیشگی‌ام سراغ سطل زباله‌ی روی دسکتاپ رفتم؛ کلیک‌راست و بعد هم empty recycle bin. 
سطل در حال خالی شدن بود که آقای کیارستمی با صدایی بلند گفت: «نه، نه، نه، کنسل کن!» دیگر دیر شده بود و سطل زباله در چند ثانیه تخلیه شد. گفتم: «استاد این فقط سطل زباله بود؛ معمولا باید خالی شود.» گفت: «نه، همه‌ی عکسام اونجا بود.» از شدت تعجب و نگرانی نمی‌دانستم چه‌کار کنم. عکس‌ها جایی بودند که نباید باشند و من تمام آنها را پاک کرده بودم. هم مقصر بودم... هم نه... چند دقیقه با سکوت گذشت. من خیس عرق بودم و استاد خیره به کامپیو‌تر. در این فکر بودم کسی را پیدا کنم که تمام عکس‌ها را برگرداند. بعد از چند دقیقه او  رفت سمت آشپزخانه. زمان زیادی نگذشته بود که با یک سینی پر برگشت: نیمرو، نان، گوجه‌فرنگی، سبزی و آبمیوه. نشست و گفت: «ولش کن، بیا بخوریم. من گشنمه.» من همچنان با ترس و البته کمی هم تعجب با موبایلم دنبال کسی بودم که بتواند عکس‌ها را برگرداند. دوباره استاد گفت: «ولش کن بیا غذا بخوریم.» گفتم: « تا این عکسا برنگرده مگه من می‌تونم چیزی بخورم؟» گفت: «نیازی نیست، به پسرم  می‌گم درست کنه. خودت رو اذیت نکن.» یک روز خوش به روز بدی که حتی فکرش را هم نمی‌کردم تبدیل شد اما کیارستمی به جای اینکه عصبانی باشد، من را آرام می‌کرد. چند روز بعد که در دفتر مجله‌ بودم، آقای کیارستمی آمد. با عجله رفتم پیش استاد و بعد از احوالپرسی گفتم: «چی شد؟ عکسا برگشت؟» گفت: «نه.» گفتم: «چرا؟» گفت: «خودم نخواستم.» بعد ادامه داد: «می‌دونی چیه حامد؟ تا عکس‌ها را داشتم، دغدغه‌ام این بود که با اینا باید یک نمایشگاه درست کنم. همیشه فکرم درگیر این عکس‌ها بود. ولی الان چند روزی هست که خیلی راحت شدم. ندارمشون و دیگه بهشون فکر نمی‌کنم.»

حامد عسگرپور/ چاپ در همشهری جوان شماره 561 تیر ماه 95